تبليغاتX
Musicalwishes

Musicalwishes

Musical wishes

باد من را خواهد برد


من یک وبلاگ خاک خورده در بلاگفا هستم.

من یک وبلاگ فراموش شده هستم

می دانی چقدر غمگین است

یک وبلاگ خاک خورده در بلاگفا بودن؟


می ترسم که یک روز شعرهایم را بدزدند

و تووی مجله ها چاپشان کنند

می ترسم.

از اینکه یک روز بفهمم دیگر شعر نمی نویسم

از اینکه بفهمم دیگر عاشقانه نمی نویسم

از اینکه به خودم بیایم و ببینم همه چیز مثل یک خواب بود.


و از اینکه بفهمم دیگر نمی نویسم بیشتر از چاپ شدن در مجله های زرد، می ترسم.


من یک روز عاشقانه می نوشتم

اما از یک جایی به بعد عشق هایم کوچک شدند

یک روز تصمیم گرفتم دیگر احساس نداشته باشم

و عشق هایم انقدر کوچک شدند که تووی شعرها جا نگرفتند


می دانی؟

عشق های کوچک

توی نقطه های آخر ِ جمله ها

توی ویرگول ها

توی سه نقطه ها..

جا می شوند.


کلمات را حرامشان نکنیم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 22:16  توسط ساناز 

دل تنگ ِ ابر های این سمت ِ جهانم.هنوز.


من خلق و خوی ابرها رو میدونم. خیلی زیاد بهشون نگاه کرده م.

هر لحظه می تونم حدس بزنم که لحظه ی بعد چه شکلی رو می سازن

می تونم بفهمم که میخوان ببارن یا سبک و رهان

درست مثل عکس هایی که انقدر دیده باشی ترتیبشون رو از حفظ باشی

که یادت بیاد تو هر ثانیه ش چه اتفاقی افتاده بود.

خطوط چهره ها برات مثل دست خط خودت آشنا باشن

بدونی کدوم لب خند واقعیه و کدوم یکی زورکی..


خلق و خوی ابرها رو می شناسم.

می دونم که تغییر می کنن و رد می شن و می رن ..

که شبیه ما میشن گاهی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:46  توسط ساناز 

همین بارانی هم تن ام بود.


«حیف! فقط یک بار بود. فکر می کنی اگر عین همان روز، توی همان برف ها بیاییم این جا، برویم زیر همان کاج ها، باز پارک همان می شود که آن روز بود؟

نه. فقط یک بار آن طور می شد. چیزهای قشنگ این جوری هستند. برعکس چیزهای بدبخت کننده.»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 23:33  توسط ساناز 

من از این همه دل تنگی

به کما رفته م


اینه وصف حالم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:12  توسط ساناز 

همیشه


از این مسیج های "بیداری؟"شروع می شوند، و به آن مسیج های دری وری ختم می شوند، عاشقانه های ما

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:16  توسط ساناز 

ساعت ِ دیر ِ شب


کاش اتاقم بزرگ تر بود.

اتاقم کوچیکه، خیلی کوچیکه، واسه همه ی این کاغذا و کتاب دفترایی که ریخته گوشه کنارش.

کوچیکه واسه کسی که همه ی روزاشو داره میگذرونه توش، همه ی لحظه هاشو. همه ی وقتایی که تلفن حرف میزنه، وقتی فیلم میبینه، وقتی آهنگ گوش میده، وقتی نصفه شبا، از پنجره نگاه میکنه و "تعداد چراغای روشن" اون بیرون رو میشمره، این اتاق کوچیکه. زیادی کوچیکه برای زندگی

تا بوده همین بوده.

همینجا خوابیده م و بیدار شده م و جا نبوده برای قاب عکسایی که دوست داشتم اضافه کنم به اتاق. جا نبوده برا عکس آدمایی که جلو چشم باشن و یادشون باشم. اینجا جا فقط برا من هست، چجوری میشه یاد آدما باشی وقتی جا نداری عکسشونو بذاری، وقتی اتاقت شولوغه، دلت شولوغه، مخت شولوغه.

همینجا کلی ساله میشینم، میشینم رو زمین تکیه میدم به تخت، انار دون میکنم. میشینم اینجا تنهایی ای رو میبینم که هی حجیم و حجیم تر میشه

و گاهی هم میبینم چقدر جا نیس واسش ..

شاید باید بگردم دمبال یه اتاق بزرگ تر.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 0:4  توسط ساناز 

آتیش به انبار ِ خودش


تو مشغول ِ دل بستن ات باش. اما بگذار من مـُردگی ام را بکنم ..پایم را وسط نکش.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 21:40  توسط ساناز 

ویش یو ور هیر

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:5  توسط ساناز 

ت ه و ع


روزهای خوب، سنگینی خیلی چیزا رو از بین نمی برن. پرم از نفرت. انقدر که هر چی بنویسم یا بگم بوی نفرت میده.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 23:16  توسط ساناز 

My Immortal


مث یه آدمی، توی این عکسه.


مث یه آدمی که نشسته یه پست گنده ی گنده نوشته برای خودش، و ذخیرش کرده.. یه پست ِ نوشته شده و ذخیره شده برای روز مبادا، برای روزی که تنهاست. خیلی تنهاست.




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 1:23  توسط ساناز