عاشقت نمی شوم ؛ چون نمیخواهم برایت بند بسازم . نمی خواهم حسودی احمقانه ام را از سر بگیرم ، تو را فقط مال خودم بدانم و از نزدیک شدن هر آدمی به تو، بترسم. نمی خواهم ترس رفتنت را. ترس از دست دادنت نمی خواهم که دوباره پرم کند. نمی خواهم به تو آزار برسانم.
عاشقت نمی شوم، نه. نمی خواهم اسیرت کنم. یک دیوار نامرئی دورت بکشم، زندانی ات کنم. که نگذارم هیچکس جز من بهت نزدیک بشود. نمی خواهم مثل یک زندان بان رفتار کنم. مثل یک زندان بان دلسوز که هیچ کاری نمی تواند بکند به جز دلسوزی. به هر حال مجبور است وظیفه اش را انجام بدهد. توی سلول انفرادی بیندازدش، و هر روز برایش آب و غذا ببرد و نگاه های سنگین و ملامت بار زندانی را تحمل کند. نگاه هایی مثل نگاه یک گوسفند قربانی .. که تشبیه خوبی نیست
عاشقت نمی شوم . کمک کن که عاشقت نشوم .. جلوی اتفاقی که دارد می افتد را بگیر. احساس خوشایند بودنت را ... از من بگیر
نگذار که مثل بار قبل، دیگران بفهمند و موضوع دلپذیری بشود برای خاله زنک بازی هایشان، برای پر کردن اوقات بیکاری شان. اینکه ما به هم می آییم یا نه. اینکه من برای تو بچه ام یا نه. اینکه رفتارمان عوض شده است یا نه.کی از کی سرتر است. و هزاران سوال دیگری که باید ساعت ها فکر کنیم تا به آنها برسیم.
نگذار که ما را برای هم بشناسند ، که بشویم مالک هم. بشویم بپای هم. نگذار ازت بپرسم با که حریف بوده ای ، بوسه ز که ربوده ای ..
عاشقت نمی شوم. آزادی ات را از تو نمی گیرم. چشم بدبینم را از روی دیگرانی که دارند توی یگانه را از من می گیرند برمی دارم. زندانی ات نمی کنم. محکومت نمی کنم. عاشقت نمی شوم. ویرانت نمی کنم. ع ا ش ق ت ن م ی ش و م
پ.ن: سو تفاهم نشود!
پ.ن: اسمش را بگذارید هندی بازی.
تو مال منی ...
خودم کشفت کرده ام
تو با من می خندی
با من گریه می کنی
درد دلت را به من می گویی
دیوانه!
دلت برای من تنگ می شود
ضربان قلبت با من بالا می رود
با سکوتم، با صدایم،با حضورم، با غیبتم
تو مال منی
این بلاها را خودم سرت آوردم
به من می گویی دوستت دارم و دوست داری
آن را از زبان من ، فقط من بشنوی
برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی،
نازت را بخرد، و به تو دست نزند؟
چه کسی با یک کلمه، با یک نگاه،
دلت را میریزد؟
بعد خودش جمع می کند و سر جایش می گذارد؟
چه کسی احساست را تر و خشک می کند؟
اشکت را در می آورد. بعد پاک می کند؟
چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی
تا ته آن را نفس می کشد؟
دیوانه!
من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی
شیطنت کنی،انتظار بکشی، تپش قلب بگیری، عاشق شوی
تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری
تو حق نداری «خودت» را از خودت بگیری
من شکایت می کنم از طرف هر دویمان
از تو ... به تو
سر سفره هفت سین که می نشینم توی دلم پر از آرزوست. آن قدر زیاد که تا لحظه تحویل سال وقت نمی کنم همه را تند و تند مرور کنم. برای خودم بیشتر از همه دعا می کنم. آن قدر آرزو دارم و آن قدر از شور و هیجان لبریزم که بعد از خواندن دعای تحویل سال تازه می رسم به بقیه آدم ها. اما به هر حال به تو هم می رسم و یک عالمه دعا می کنم برایت. برایت آرامشِ آرامش می خواهم. برایت آسودگی می خواهم. برایت دلخوشی می خواهم. برای خودم، عشق میخواهم برای ادامه دادن.. و برای شما که می خوانید، برکت و امید. و همه خواستنی هاتان. کاش کسی که آن بالاست بشنود.
سال نو مبارک
داریم تبدیل به آدم هایی یک شکل می شویم. به همین سادگی که من در کنار ز دارم دچار این توهم می شوم که همه چیز کثیف است و دیگر چیزی نمانده قبل از دست دادن با آدم ها دستکش دستم کنم. که آ-م می نشیند برایم مدل مانتویی که از ... خریده را توضیح می دهد و مخش نمی کشد در مورد مسائلی مهم تر از لباس، زدن پوز پ، رمان کلید عشق، و نمره بیست فکر کند. مخش نمیکشد. نمی کشد واقعا. و از همه بدتر این که دغدغه هایمان شبیه هم می شود. یک کلاس بیست و نه نفره دسته جمعی می خواهند پزشک بشوند و از دست کردن توی خون و گوشت خوششان می آید. که خب، نصف شان موقع تشریح حالشان بهم می خورد و به این فکر می کنند که پزشکی اسمش از همه چیزش قشنگ تر و دهن پر کن تر است و تصمیم می گیرند دفعه بعد که خواستیم روی تف م آزمایش انجام دهیم یا مثلا سرخرگ هایی که از قلب گوسفند بیرون می آیند بشمریم بیشتر به نکات درس دقت کنند .
آدم هایی بی هویت هستیم. موسیقی یکسان گوش می دهیم و همه از یک جا خرید می کنیم. لباس های یکسان می پوشیم و همگی عشق های یکسان داریم و دور همی توهم مورد علاقه مان استادمان است که مشکوک نگاهمان می کند. هرگز جزوه به کسی نمی دهیم. راست نمی گوییم. هرگز پایبند به هیچ چی نیستیم. هرگز اعتماد به نفس کاذب رهامان نمی کند و در عین حال میدانیم گهی هم نیستیم.
از آدم ها ناامید شده ام. ناامید. این تنهایی متعفن را هیچکس نمی تواند پر کند.
توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم. دنیایی ساخته و پرداخته ذهنم؛ با واقعیت هایی که دوست دارم. با اتفاقاتی که دوست دارم،و با روز مرگی های دوست داشتنی ام.
با دنیای واقعی خیلی فرق دارد، همه چیز خوبِ خوب است. آدم ها سرد و بی اعتنا نیستند و مثل گاو از کنار مسائل نمی گذرند و خنثی و جامد نیستند. همه مان ذوق زده و خوشحالیم و در اوج شادی ، بهم ضد حال نمی زنیم.
مثل یک پازل است، هر روز کامل تر می شود و هر روز از دنیای واقعی بیشتر فاصله می گیرد. هر روز بهتر می شود بر خلاف دنیای واقعی، و من هر روز از آدم های واقعی دور و برم بیشتر فاصله میگیرم و توی دنیای رویایی خودم غرق تر می شوم.
آن جا بتی که از تو ساخته ام معنی پیدا می کند. یک عالمه با این که هستی فرق دارد.و من از تو واقعا توی ذهنم بت ساخته ام. هر وقت که به دنیای واقعی برمیگردم آن بت فرو می ریزد، تصوراتم بهم می ریزد و توی عزیزی که آنجا بود، یکهو بد می شود. بد بد بد. من با بت شکسته ام تنها می مانم و تکه هایش را بهم می چسبانم ، اما باز دوباره خراب می شود.
و حتما میبخشی که این قدر نامهربانم، تقصیر تو نیست که من توی خیالی را بیشتر دوست دارم و همه اش با او مقایسه ات می کنم. اخلاقم را که این قدر سگی است ، حتما می بخشی.
این طوری البته، بد هم نیست که تو واقعی نیستی. اصلا یک جورهایی بهتر که اینها همه توهم است. چون من و توی خیالیِِ یک عالمه گناه کرده ایم! و اگر دنیای ذهنی ام حقیقت یابد ، من و تو حتما خیلی گناه کاریم.
آن قدر گناهکار که سایه این گناه روی این واقعی ها هم سنگینی می کند، عذاب وجدان کار های نکرده و توی ناشناخته یگانه، امروزِ واقعی را هم خراب می کند.می دانی که از کدام گناه ناکرده حرف می زنم .. ؟
و لابد می دانی که این قصه سر دراز دارد، و لابد حوصله نداری که تا صبح بنشینی و به رویا پردازی های من گوش بدهی …
من از دست خودم عصبانی هستم و او هم از دست من عصبانی است.
دلمان برای هم تنگ شده اما به رویمان نمی آوریم.
من و خودم با هم دعوایمان نشد، اما یک روز دیگر از دست خودم خسته شدم.
من با خودم و همه آن ها قهر کرده ام.
من از دست من هم دلخور هستم، اما اگر با من هم قهر کنم دیگر خیلی تنها می شوم...
من و خودم دزدکی همدیگر را نگاه می کنیم تا دلتنگی مان کم شود.اما کم نمی شود.
دلتنگی ام کم نمی شود، زیادتر هم می شود. اشک چشم هایم را می سوزاند، تند تند پلک می زنم و لبهایم را گاز می گیرم. اشک ها از رو می روند و از همان راهی که آمده اند برمی گردند.
آن وقت من دلم می خواهد جای خودم باشم.جای آن ها نباشم و مثل آن ها نباشم و مثل خودم باشم.
خودم وسایلش را جمع می کند و راحت گریه می کند و می گوید ببخشید و می رود.
من با جای خالی خودم تنها می مانم و با من بلند بلند حرف می زنم که یادم نیاید تنها هستم و گریه نکنم، چون دیگر تقریبا نمی توانم.
آخر "من" هم شبیه آن ها شده ام
.
خسرو شکیبایی با دست های خونی می آید جلوی میز توالت. "پنبه منبه داری؟!" بعد می گوید: "الکل." هدیه تهرانی با دست آزادش شیشه را به او می دهد. دست دیگرش را مشت کرده و گذاشته روی میز. "در شیشه الکل رو باز کن .." بلند تر: "بازش کن." مکث می کند. خسرو شکیبایی نگاهی به دست مشت کرده می اندازد، می پرسد: "با همین دستت می نویسی؟" "سر به سرم نذار!" خسرو شکیبایی مچ دستش را میگیرد و می کوبد روی میز، چاقوی خونی را بالای دستش نگه داشته، با لحن تهدید آمیزی داد میزند: " وا نکنی میزنم!" هدیه تهرانی تسلیم می شود. مشتش را باز می کند. کف دستش چند تا قرص اعصاب است.
*
این جور وقت ها عاشق مرد خیالی ام می شوم. او که با همه اخلاق های خوب و بدش، هیچوقت تهدیدم نمی کند به قطع کردن مچ دستم . مهربان تر از این حرف هاست. دیوانه بازی در نمی آورد. نصف شب از سر میزم بلندم نمی کند که: "بلند شو لباس های من را بشور!" در را نمی شکند، بچه ها را زهره ترک نمی کند. مرد من اما، هیچ شبیه تو نیست! اینجور وقت ها قدرش را می دانم .
او حتما، جایی از زمان منتظرم نشسته..
پ.ن: می گویند: به دنیای زن ها که پا بگذاری، دیگر این فیلم اینقدر به نظرت عجیب نمی آید. مرد ها همه سرو ته یک کرباس اند. رویای همسر خیالی ات را با خودت به گور ببر.
پ.ن: به رویاهای ساده و بچه گانه من، نخند!
حسودی می کنم
به لب های فشرده ای که جایگاه بوسه های توست
به مردمک هایی که عکس خنده هایت در آن حک شده .
به اشک شوقی که
از لمس حضور تو
می لرزد
حسودی می کنم
به دستی که با دست تو آشناست
حتی به "دستی که با دست تو نا آشناست"
حسودی می کنم
به خدایت هم .
که بی وقفه در تو جاری ست
به خدایت که در رگ گردن تو خانه دارد
که حتی از رگ گردنت ، نزدیک تر است به تو ؛
من حسودی می کنم!
پ.ن: فقط با یکنواخت ترین صدای ممکن ، برایم حرف بزن .. تا خوابم بگیرد . تا هزار سال بخوابم . برای همیشه بخوابم .
نامی نداری که صدایت کنم
فرو می رود تمام روز در استخوانم
نامی نداری که صدایت کنم
نامی ندارم که صدایم کنی
نامی نداری که صدایت کنم ...
-از وبلاگ آدم برفی-
------------------------
گاهی وقت ها از خودم بدم می آید. می دانم تو هم همین طور. می دانم که می دانی که می دانم .. چه عذاب وجدانی می گیری از بعضی کار هایت
من اما، برای کار نکرده ای عذاب وجدان دارم .
من اما ...
گاهی خودم را دوست ندارم . تو هم نداشته باش. مرا دوست نداشته باش ..
مرا ذره ذره از "دوست داشته شدن" محروم نکن
این امید را همین امروز ، از ریشه از بین ببر
بگو که دوستم نداری
بگو و خلاصم کن