تبليغاتX
Musicalwishes

دلتنگ ابر های این سمت جهانم

نامی نداری که صدایت کنم

فرو می رود تمام روز در استخوانم

نامی نداری که صدایت کنم

نامی ندارم که صدایم کنی

نامی نداری که صدایت کنم ...

 

-از وبلاگ آدم برفی-

------------------------

گاهی وقت ها از خودم بدم می آید. می دانم تو هم همین طور. می دانم که می دانی که می دانم .. چه عذاب وجدانی می گیری از بعضی کار هایت

من اما، برای کار نکرده ای عذاب وجدان دارم .

من اما ...

گاهی خودم را دوست ندارم . تو هم نداشته باش. مرا دوست نداشته باش ..

مرا ذره ذره از "دوست داشته شدن" محروم نکن

این امید را همین امروز ، از ریشه از بین ببر

بگو که دوستم نداری

بگو و خلاصم کن

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  توسط ساناز  | 


برای خستگی چشمانت

پتو می آورم

 قرص خواب می آورم

آب می آورم

 

برای خستگی دست هایت

بوسه می آورم

نوازش می آورم؛

هر چند خودم نداشته باشم

قرض می گیرم

 

من هزار بوسه و هزار نوازش به این دنیا بدهکارم

همه را برایت آورده ام

که توی خستگی ات گم شود

توی تنهاییِ بزرگت

توی یک آه کوچکت

که گم شود

خراب شود..

تا من بمانم و یک دنیا بدهکاری

به تو

به دنیا ها.

 

شاید این آخرین بدهکاری باشد

این را هم که بپردازم،

تو می روی

"تو"ی بعدی که بیاید

قرض هایم تمام شده

 

نه برای خستگی چشم هایش آب می آورم

نه برای دست هایش، نوازش

آخرین بدهکاری هایم را هم می پردازم

و می روم، می روی

تهِ این خستگی ها

می دانم که یک روز،

 دلتنگِ بدهکارِ تو بودن

خواهم

شد

نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387  توسط ساناز  | 


چه روزهایی بود. چه سال هایی بود. چه خوشی گذشت آن سال ها به من، که هنوز هم حس می کنم همین فردا، همین فردای نزدیک است که بلند شوم و راه بیفتم سمت کوچه انوشیروان قدیمی و ساختمان مدرسه قدیمی و کلاس های بدترکیب و معلم های بد اخلاقی که عاشقشان بودم. دوباره همان دختر بچه کوچک بشوم و آن شادی و امنیتی که هر صبح ، توی راه مدرسه از دست های مادرم می گرفتم را تجربه کنم .چه دل خوشی دور و کودکانه ای ...

دلخوشیِ میز و نیمکت های خط خطی و دویدن های بدون خستگی دور حیاط ...عطر نارنگی که آن روزها با ترانه نصف می شد،با آیسان نصف می شد، با سپیده نصف می شد، هنوز مثل پیچک دور دماغم چرخ می زند

من و پرنیا، نه کنار هم مینشینیم، نه نارنگی هایمان را نصف می کنیم، نه دور حیاط می دویم. پرنیا هر زنگ میچسبد به دیوار سرد، و سردی دیوار را به سردی کلاس ترجیح میدهد. پرنیا زنگ های تفریح درس می خواند و تمرین حل می کند و من هر جا کم بیاورم، هر جا دلتنگش بشوم ،خودم را به خنگی می زنم و میروم کنارش تا برایم درس توضیح دهد. پرنیا هر وقت من را میبیند، ناخودآگاه لبخند می زند و من خودم را ازش دور می کنم .. نگاهم را می دزدم تا نفهمد که چقدر دوستش دارم .. که او هم تصمیم نگیرد مثل همه آن هایی که فهمیدند ذهنیاتم را بهم بزند. آدم ها،همه از دور قشنگند ،نمیخواهم به پرنیا نزدیک بشوم.

-------------------------------------------------------------

پ.ن:... همه چیز های دیدنی، مال آدم بزرگ هاست . و همه چیزهای ندیدنی و نشنیدنی، مال بچه هاست .. من گیر کرده ام، هنوز صداهایی میشنوم که بزرگتر ها نمی شنوند، و حرف هایی میزنم که کوچک تر ها تعجب می کنند.

 

نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387  توسط ساناز  | 


Blog Skin