تبليغاتX
Musicalwishes

 آدم هوس می کند غرور این پسر را بشکند

 .

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387  توسط ساناز 


خسرو شکیبایی با دست های خونی می آید جلوی میز توالت. "پنبه منبه داری؟!" بعد می گوید: "الکل." هدیه تهرانی با دست آزادش شیشه را به او می دهد. دست دیگرش را مشت کرده و گذاشته روی میز. "در شیشه الکل رو باز کن .." بلند تر: "بازش کن."  مکث می کند. خسرو شکیبایی نگاهی به دست مشت کرده می اندازد، می پرسد: "با همین دستت می نویسی؟"  "سر به سرم نذار!" خسرو شکیبایی مچ دستش را میگیرد و می کوبد روی میز، چاقوی خونی را بالای دستش نگه داشته، با لحن تهدید آمیزی داد میزند: " وا نکنی میزنم!" هدیه تهرانی تسلیم می شود. مشتش را باز می کند. کف دستش چند تا قرص اعصاب است.

 

*

 

این جور وقت ها عاشق مرد خیالی ام می شوم. او که با همه اخلاق های خوب و بدش، هیچوقت تهدیدم نمی کند به قطع کردن مچ دستم . مهربان تر از این حرف هاست. دیوانه بازی در نمی آورد. نصف شب از سر میزم بلندم نمی کند که: "بلند شو لباس های من را بشور!" در را نمی شکند، بچه ها را زهره ترک نمی کند. مرد من اما، هیچ شبیه تو نیست! اینجور وقت ها قدرش را می دانم .

او حتما، جایی از زمان منتظرم نشسته..

 

 

پ.ن: می گویند: به دنیای زن ها که پا بگذاری، دیگر این فیلم اینقدر به نظرت عجیب نمی آید. مرد ها همه سرو ته یک کرباس اند. رویای همسر خیالی ات را با خودت به گور ببر.

پ.ن: به رویاهای ساده و بچه گانه من، نخند!

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387  توسط ساناز  | 


حسودی می کنم

به لب های فشرده ای که جایگاه بوسه های توست

به مردمک هایی که عکس خنده هایت در آن حک شده .

به اشک شوقی که

از لمس حضور تو

می لرزد

 

حسودی می کنم

به دستی که با دست تو آشناست

حتی به "دستی که با دست تو نا آشناست"

 

حسودی می کنم

به خدایت هم .

که بی وقفه در تو جاری ست

به خدایت که در رگ گردن تو خانه دارد

که حتی از رگ گردنت ، نزدیک تر است به تو ؛

 

من حسودی می کنم!

 

 

پ.ن: فقط با یکنواخت ترین صدای ممکن ، برایم حرف بزن .. تا خوابم بگیرد . تا هزار سال بخوابم . برای همیشه بخوابم .

 

نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387  توسط ساناز  | 


Blog Skin