داریم تبدیل به آدم هایی یک شکل می شویم. به همین سادگی که من در کنار ز دارم دچار این توهم می شوم که همه چیز کثیف است و دیگر چیزی نمانده قبل از دست دادن با آدم ها دستکش دستم کنم. که آ-م می نشیند برایم مدل مانتویی که از ... خریده را توضیح می دهد و مخش نمی کشد در مورد مسائلی مهم تر از لباس، زدن پوز پ، رمان کلید عشق، و نمره بیست فکر کند. مخش نمیکشد. نمی کشد واقعا. و از همه بدتر این که دغدغه هایمان شبیه هم می شود. یک کلاس بیست و نه نفره دسته جمعی می خواهند پزشک بشوند و از دست کردن توی خون و گوشت خوششان می آید. که خب، نصف شان موقع تشریح حالشان بهم می خورد و به این فکر می کنند که پزشکی اسمش از همه چیزش قشنگ تر و دهن پر کن تر است و تصمیم می گیرند دفعه بعد که خواستیم روی تف م آزمایش انجام دهیم یا مثلا سرخرگ هایی که از قلب گوسفند بیرون می آیند بشمریم بیشتر به نکات درس دقت کنند .
آدم هایی بی هویت هستیم. موسیقی یکسان گوش می دهیم و همه از یک جا خرید می کنیم. لباس های یکسان می پوشیم و همگی عشق های یکسان داریم و دور همی توهم مورد علاقه مان استادمان است که مشکوک نگاهمان می کند. هرگز جزوه به کسی نمی دهیم. راست نمی گوییم. هرگز پایبند به هیچ چی نیستیم. هرگز اعتماد به نفس کاذب رهامان نمی کند و در عین حال میدانیم گهی هم نیستیم.
از آدم ها ناامید شده ام. ناامید. این تنهایی متعفن را هیچکس نمی تواند پر کند.
توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم. دنیایی ساخته و پرداخته ذهنم؛ با واقعیت هایی که دوست دارم. با اتفاقاتی که دوست دارم،و با روز مرگی های دوست داشتنی ام.
با دنیای واقعی خیلی فرق دارد، همه چیز خوبِ خوب است. آدم ها سرد و بی اعتنا نیستند و مثل گاو از کنار مسائل نمی گذرند و خنثی و جامد نیستند. همه مان ذوق زده و خوشحالیم و در اوج شادی ، بهم ضد حال نمی زنیم.
مثل یک پازل است، هر روز کامل تر می شود و هر روز از دنیای واقعی بیشتر فاصله می گیرد. هر روز بهتر می شود بر خلاف دنیای واقعی، و من هر روز از آدم های واقعی دور و برم بیشتر فاصله میگیرم و توی دنیای رویایی خودم غرق تر می شوم.
آن جا بتی که از تو ساخته ام معنی پیدا می کند. یک عالمه با این که هستی فرق دارد.و من از تو واقعا توی ذهنم بت ساخته ام. هر وقت که به دنیای واقعی برمیگردم آن بت فرو می ریزد، تصوراتم بهم می ریزد و توی عزیزی که آنجا بود، یکهو بد می شود. بد بد بد. من با بت شکسته ام تنها می مانم و تکه هایش را بهم می چسبانم ، اما باز دوباره خراب می شود.
و حتما میبخشی که این قدر نامهربانم، تقصیر تو نیست که من توی خیالی را بیشتر دوست دارم و همه اش با او مقایسه ات می کنم. اخلاقم را که این قدر سگی است ، حتما می بخشی.
این طوری البته، بد هم نیست که تو واقعی نیستی. اصلا یک جورهایی بهتر که اینها همه توهم است. چون من و توی خیالیِِ یک عالمه گناه کرده ایم! و اگر دنیای ذهنی ام حقیقت یابد ، من و تو حتما خیلی گناه کاریم.
آن قدر گناهکار که سایه این گناه روی این واقعی ها هم سنگینی می کند، عذاب وجدان کار های نکرده و توی ناشناخته یگانه، امروزِ واقعی را هم خراب می کند.می دانی که از کدام گناه ناکرده حرف می زنم .. ؟
و لابد می دانی که این قصه سر دراز دارد، و لابد حوصله نداری که تا صبح بنشینی و به رویا پردازی های من گوش بدهی …
