تبليغاتX
Musicalwishes

توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم. دنیایی ساخته و پرداخته ذهنم؛ با واقعیت هایی که دوست دارم. با اتفاقاتی که دوست دارم،و با روز مرگی های دوست داشتنی ام.

با دنیای واقعی خیلی فرق دارد، همه چیز خوبِ خوب است. آدم ها سرد و بی اعتنا نیستند و مثل گاو از کنار مسائل نمی گذرند و خنثی و جامد نیستند. همه مان ذوق زده و خوشحالیم و در اوج شادی ، بهم ضد حال نمی زنیم.

مثل یک پازل است، هر روز کامل تر می شود و هر روز از دنیای واقعی بیشتر فاصله می گیرد. هر روز بهتر می شود بر خلاف دنیای واقعی، و من هر روز از آدم های واقعی دور و برم بیشتر فاصله میگیرم و توی دنیای رویایی خودم غرق تر می شوم.

آن جا بتی که از تو ساخته ام معنی پیدا می کند. یک عالمه با این که هستی فرق دارد.و من از تو واقعا توی ذهنم بت ساخته ام. هر وقت که به دنیای واقعی برمیگردم آن بت فرو می ریزد، تصوراتم بهم می ریزد و توی عزیزی که آنجا بود، یکهو بد می شود. بد بد بد. من با بت شکسته ام تنها می مانم و تکه هایش را بهم می چسبانم ، اما باز دوباره خراب می شود.

و حتما میبخشی که این قدر نامهربانم، تقصیر تو نیست که من توی خیالی را بیشتر دوست دارم و همه اش با او مقایسه ات می کنم. اخلاقم را که این قدر سگی است ، حتما می بخشی.

این طوری البته، بد هم نیست که تو واقعی نیستی. اصلا یک جورهایی بهتر که اینها همه توهم است. چون من و توی خیالیِِ یک عالمه گناه کرده ایم! و اگر دنیای ذهنی ام حقیقت یابد ، من و تو حتما خیلی گناه کاریم.

آن قدر گناهکار که سایه این گناه روی این واقعی ها هم سنگینی می کند، عذاب وجدان کار های نکرده و توی ناشناخته یگانه، امروزِ واقعی را هم خراب می کند.می دانی که از کدام گناه ناکرده حرف می زنم .. ؟

و لابد می دانی که این قصه سر دراز دارد، و لابد حوصله نداری که تا صبح بنشینی و به رویا پردازی های من گوش بدهی …

نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387  توسط ساناز  | 


Blog Skin