تبليغاتX
Musicalwishes

داریم تبدیل به آدم هایی یک شکل می شویم. به همین سادگی که من در کنار ز دارم دچار این توهم می شوم که همه چیز کثیف است و دیگر چیزی نمانده قبل از دست دادن با آدم ها دستکش دستم کنم. که آ-م می نشیند برایم مدل مانتویی که از ... خریده را توضیح می دهد و مخش نمی کشد در مورد مسائلی مهم تر از لباس، زدن پوز پ، رمان کلید عشق، و نمره بیست فکر کند. مخش نمیکشد. نمی کشد واقعا. و از همه بدتر این که دغدغه هایمان شبیه هم می شود. یک کلاس بیست و نه نفره دسته جمعی می خواهند پزشک بشوند و از دست کردن توی خون و گوشت خوششان می آید. که خب، نصف شان موقع تشریح حالشان بهم می خورد و به این فکر می کنند که پزشکی اسمش از همه چیزش قشنگ تر و دهن پر کن تر است و تصمیم می گیرند دفعه بعد که خواستیم روی تف م آزمایش انجام دهیم یا مثلا سرخرگ هایی که از قلب گوسفند بیرون می آیند بشمریم بیشتر به نکات درس دقت کنند .

آدم هایی بی هویت هستیم. موسیقی یکسان گوش می دهیم و همه از یک جا خرید می کنیم. لباس های یکسان می پوشیم و همگی عشق های یکسان داریم و دور همی توهم مورد علاقه مان استادمان است که مشکوک نگاهمان می کند. هرگز جزوه به کسی نمی دهیم. راست نمی گوییم. هرگز پایبند به هیچ چی نیستیم. هرگز  اعتماد به نفس کاذب رهامان نمی کند و در عین حال میدانیم گهی هم نیستیم.

از آدم ها ناامید شده ام. ناامید. این تنهایی متعفن را هیچکس نمی تواند پر کند.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  توسط ساناز  | 


Blog Skin