عاشقت نمی شوم ؛ چون نمیخواهم برایت بند بسازم . نمی خواهم حسودی احمقانه ام را از سر بگیرم ، تو را فقط مال خودم بدانم و از نزدیک شدن هر آدمی به تو، بترسم. نمی خواهم ترس رفتنت را. ترس از دست دادنت نمی خواهم که دوباره پرم کند. نمی خواهم به تو آزار برسانم.
عاشقت نمی شوم، نه. نمی خواهم اسیرت کنم. یک دیوار نامرئی دورت بکشم، زندانی ات کنم. که نگذارم هیچکس جز من بهت نزدیک بشود. نمی خواهم مثل یک زندان بان رفتار کنم. مثل یک زندان بان دلسوز که هیچ کاری نمی تواند بکند به جز دلسوزی. به هر حال مجبور است وظیفه اش را انجام بدهد. توی سلول انفرادی بیندازدش، و هر روز برایش آب و غذا ببرد و نگاه های سنگین و ملامت بار زندانی را تحمل کند. نگاه هایی مثل نگاه یک گوسفند قربانی .. که تشبیه خوبی نیست
عاشقت نمی شوم . کمک کن که عاشقت نشوم .. جلوی اتفاقی که دارد می افتد را بگیر. احساس خوشایند بودنت را ... از من بگیر
نگذار که مثل بار قبل، دیگران بفهمند و موضوع دلپذیری بشود برای خاله زنک بازی هایشان، برای پر کردن اوقات بیکاری شان. اینکه ما به هم می آییم یا نه. اینکه من برای تو بچه ام یا نه. اینکه رفتارمان عوض شده است یا نه.کی از کی سرتر است. و هزاران سوال دیگری که باید ساعت ها فکر کنیم تا به آنها برسیم.
نگذار که ما را برای هم بشناسند ، که بشویم مالک هم. بشویم بپای هم. نگذار ازت بپرسم با که حریف بوده ای ، بوسه ز که ربوده ای ..
عاشقت نمی شوم. آزادی ات را از تو نمی گیرم. چشم بدبینم را از روی دیگرانی که دارند توی یگانه را از من می گیرند برمی دارم. زندانی ات نمی کنم. محکومت نمی کنم. عاشقت نمی شوم. ویرانت نمی کنم. ع ا ش ق ت ن م ی ش و م
پ.ن: سو تفاهم نشود!
پ.ن: اسمش را بگذارید هندی بازی.
