تبليغاتX
Musicalwishes

خرد و خراب و خسته جوانی خود را پشت سر نهاده ام

با عصای پیران و

وحشت از فردا و

نفرت از شما

.......

*

اکنون من در نیمشبان عمر خویشم

آنجا که ستاره ئی نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد ...


در نیمشبان عمر خویشم، سخنی بگو با من

-زود آشنای دیر یافته!-


تا آن ستاره اگر توئی،

سپیده دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.

*

با تو

آفتاب

در واپسین لحظات روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می زند.


با تو یک علف و

همه جنگل ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.

ای آفریده دستان واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.


دستان من از نگاه تو سرشارست.

چراغ رهگذری

شب تنبل را

از خواب غلیظ سیاهش بیدار می کند

و باران

جویبار خشکیده را

در چمن سبز

سفر می دهد ... *


-"به روح بزرگ احمد شاملو ..

که می گفت مرا به نام کوچکم صدا بزن!"-


گاهی برایم سوال پیش می آید که غم آدم ها، غم ناشناخته آدم ها از چیست. همان غم مطبوع و دلچسب که توی چشم بعضی ها هست .. به راستی از "هیچ" غمگینند. و این هیچ است که سنگینی می کند. مثل بغض گلو را فشار می دهد. مثل زمانی که توی اتاق تنها بودم و پرده ها بسته بودند و هیچ نوری داخل نمی آمد، یک عالم سی دی پخش بود روی میز و زمینی که پر از کتاب و کاغذ و تاریکی بود و توی تاریکی، توی مانیتور محس نامجو بود و سه تارش و "آهِ دیده". همان وقتی که سرم را تکیه داده بودم به صندلی چوبی سفت، همان وقتی که دلم نمی خواست هیچ کس توی اتاق بیاید و برای ناهار صدایم کند. همان وقتی که دوست داشتم تا ابد من باشم و این اتاق و صدای سه تار و حس مشترکمان. حس مشترکمان که وقتی توی قالب کلمه می ریزمش ارزش اش را از دست می دهد. مثل زمانی که تصمیم گرفته بودم ،شاعر باشم. این گیج گیج زدن بین روزها را یک جور دیگر نگاه کنم، این همه جستجوی آدم ها از توی شعرهایشان، حرف هایشان ... صدایشان.. را شبیه یک جستجوی شاعرانه کنم.

و به خاطر تمام سرخوردگی ها ... به خاطر تمام درک نشدن ها . به خاطر همه رکسانا ها و همه شاملو ها و همه فریاد های بی جواب، همه صداهایی که داد می زنند نمی توانی بیایی! نمی توانی بیایی! نمی توانی! نمی توانی! به خاطر همه حرف هایی، همه درد هایی که سکوت جوابشان است، برای همه ذهنیت هایی که از هم می سازیم، همه بت هایی که از هم ساخته ایم، بت های بلند و سربلند، بت های شکسته و فرو ریخته، بت هایی که ابراهیم های ذهن خرابشان کرده اند! به خاطر همان نیرویی که شاعر ها را وادار به نوشتن و بیان کردن میکند ...

"همه سکوت هایی به سنگینی لاشه مردی که امیدی با خود ندارد ... "

کسی اینجا می فهمد من چه می گویم؟

در جواب به این سوال که "چه چیزی مهم است؟" می شود شاید گفت همین ها ... همین ها. و این همان درد مشترک است که آدم ها را به هم وصل می کند ..


*:شعر از ا.شاملو.


نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388  توسط ساناز  | 


Blog Skin