حسودی می کنم
به لب های فشرده ای که جایگاه بوسه های توست
به مردمک هایی که عکس خنده هایت در آن حک شده .
به اشک شوقی که
از لمس حضور تو
می لرزد
حسودی می کنم
به دستی که با دست تو آشناست
حتی به "دستی که با دست تو نا آشناست"
حسودی می کنم
به خدایت هم .
که بی وقفه در تو جاری ست
به خدایت که در رگ گردن تو خانه دارد
که حتی از رگ گردنت ، نزدیک تر است به تو ؛
من حسودی می کنم!
پ.ن: فقط با یکنواخت ترین صدای ممکن ، برایم حرف بزن .. تا خوابم بگیرد . تا هزار سال بخوابم . برای همیشه بخوابم .
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387  توسط ساناز
|
