خسرو شکیبایی با دست های خونی می آید جلوی میز توالت. "پنبه منبه داری؟!" بعد می گوید: "الکل." هدیه تهرانی با دست آزادش شیشه را به او می دهد. دست دیگرش را مشت کرده و گذاشته روی میز. "در شیشه الکل رو باز کن .." بلند تر: "بازش کن." مکث می کند. خسرو شکیبایی نگاهی به دست مشت کرده می اندازد، می پرسد: "با همین دستت می نویسی؟" "سر به سرم نذار!" خسرو شکیبایی مچ دستش را میگیرد و می کوبد روی میز، چاقوی خونی را بالای دستش نگه داشته، با لحن تهدید آمیزی داد میزند: " وا نکنی میزنم!" هدیه تهرانی تسلیم می شود. مشتش را باز می کند. کف دستش چند تا قرص اعصاب است.
*
این جور وقت ها عاشق مرد خیالی ام می شوم. او که با همه اخلاق های خوب و بدش، هیچوقت تهدیدم نمی کند به قطع کردن مچ دستم . مهربان تر از این حرف هاست. دیوانه بازی در نمی آورد. نصف شب از سر میزم بلندم نمی کند که: "بلند شو لباس های من را بشور!" در را نمی شکند، بچه ها را زهره ترک نمی کند. مرد من اما، هیچ شبیه تو نیست! اینجور وقت ها قدرش را می دانم .
او حتما، جایی از زمان منتظرم نشسته..
پ.ن: می گویند: به دنیای زن ها که پا بگذاری، دیگر این فیلم اینقدر به نظرت عجیب نمی آید. مرد ها همه سرو ته یک کرباس اند. رویای همسر خیالی ات را با خودت به گور ببر.
پ.ن: به رویاهای ساده و بچه گانه من، نخند!
