من از دست خودم عصبانی هستم و او هم از دست من عصبانی است.
دلمان برای هم تنگ شده اما به رویمان نمی آوریم.
من و خودم با هم دعوایمان نشد، اما یک روز دیگر از دست خودم خسته شدم.
من با خودم و همه آن ها قهر کرده ام.
من از دست من هم دلخور هستم، اما اگر با من هم قهر کنم دیگر خیلی تنها می شوم...
من و خودم دزدکی همدیگر را نگاه می کنیم تا دلتنگی مان کم شود.اما کم نمی شود.
دلتنگی ام کم نمی شود، زیادتر هم می شود. اشک چشم هایم را می سوزاند، تند تند پلک می زنم و لبهایم را گاز می گیرم. اشک ها از رو می روند و از همان راهی که آمده اند برمی گردند.
آن وقت من دلم می خواهد جای خودم باشم.جای آن ها نباشم و مثل آن ها نباشم و مثل خودم باشم.
خودم وسایلش را جمع می کند و راحت گریه می کند و می گوید ببخشید و می رود.
من با جای خالی خودم تنها می مانم و با من بلند بلند حرف می زنم که یادم نیاید تنها هستم و گریه نکنم، چون دیگر تقریبا نمی توانم.
آخر "من" هم شبیه آن ها شده ام
